...،
لحظاتی هست که نمیدانیم چه میخواهیم؛
اما با تمام وجود میدانیم چه چیزی را دیگر نمیخواهیم…
انگار روبهروی دری بسته ایستادهای، نمیدانی آن سوی در چه چیزی در انتظارت است. فقط میدانی آنچه این سوی دراست،دیگر برایت رضایتبخش نیست. لحظهای که نه ماندن آسان است و نه رفتن …
جایی که هیچکس نیست که آن در را برایت باز کند.
روزی میرسد که دلت را به دریا میزنی، دستت را روی دستگیره در میگذاری و وارد دنیایی میشوی که هنوز برایت ناشناخته است…